دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت / رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
حدود ده سال پیش که در یکی از مساجد تهران مشغول کار نوجوانان بودم و به خاطر نوعی کجسلیقگی بچهگانه با تغییر فرمانده بسیج مسجد مجبور شدم از مسجد بیرون بیایم، بسیار دلگیر و ناراحت بودم، همراهی مشغول دلداری بود که نگران نباش! در مسجد دیگری شروع میکنیم! خسته نشو! و از این حرفها. گفتم میدانی علت ناراحتیام چیست؟ چند روز قبل آیت الله مکارم در تلویزیونگله میکرد که سیدیهای مستهجن را با کیفیت عالی در مرز ایران رایگان تحویل توزیع کنندگان میدهند و این سیدیها در مدارس کشور به ثمن بخس مبادله میشود! من با یک مهندسی معکوس ساده، میتوانم به طور تخمینی، طول و عرض تشکیلاتی که مشغول تهیه و توزیع این محصولات است را تصور کنم. درد من این است که به فرمایش امیر مؤمنان اهل باطل در باطلشان راسخ هستند و اهل حق سر آفتابه و شلنگ مشغول جنگ داخلی! شدهایم مصداق دعای «اللهم اشغل الظالمین بالظالمین» درد من این است!
امروز هم بعد از ده سال، در سازمان فرهنگی هنری به جای اینکه به فکر این بیمار محتضر «فرهنگ عمومی» باشیم، سر تصاحب واحد دلبازتر و اتاق مدیر بزرگتر و پنجره دلپذیرتر بین مدیرانمان غائله برپاست! ادعای تقوایمان هم گوش فلک را کر کرده!
خدا رحمت کند مرحوم صفایی را، میگفت طفل که بزرگ میشود از توپ پارچهای دل میکند و سراغ توپ پلاستیکی میرود، نوجوان میشود توپ پلاستیکی دلش را میزند و با توپ ورزشی بازی میکند، ... این کره خاکی هم توپی است برای بازی! تا کی «بزرگ شویم» و از این توپ هم دل بکنیم!
باید امشب بروم! باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، با خودم بردارم، و به سمتی بروم، که درختان حماسی پیداست!
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب، دور خواهم شد از این خاک غریب! ... به هر آن کجا که باشد، بجز این سرا سرایم
رب نجنی من هذه القریة الظالم اهلها
سلام، مدتی است رفته ام اینجا
https://plus.google.com/u/0/115225632662193820341#115225632662193820341
تو خاموش بودی، کسی نمیدانست چنین سر خواهی افراشت، تو چشمهایت را در مقدم چشمه هدایت هدیه دادی تا درخت تشنه خبیث، چشمه هدایت را خشک نکند و از این چشمه چنان سربرافراشتی که همگان برای همیشه فهمیدند درخت پاک کدام است و درخت خبیث مدام. تو اگر سر نمیافراشتی کسی نبود تا برایت بسراید و مرثیه سر دهد، تو حجت خدا بودی در برابر چشمان فرشتگان که نزول عذاب را منتظر بودند. تو سرافراز کردی کسی را که به فرشته دستور سجده بر انسان داد، حفظ آبرو کردی. آری، تو مصداق علمی بودی که فرشتهها نداشتند، تو برگ آخر خدا بودی، برگ برنده خدا! خدا تو را داشت که اینسان دستور سجده داد. تو اگر نبودی ما انسانها شرمنده و سربهزیر در دوزخ میسوختیم و دم نمیزدیم! تو نشان دادی ما شایسته دوزخ نیستیم! تو ما را پیش جن و ملک سرافراز کردی و زبان شماتت جماد و نبات را برما بستی، اگر تو و آن کارت نبود ما روی نگاه به گرگ و شغال هم نداشتیم و از شماتت کرکس و کفتار در امان نبودیم. تو سرافرازمان کردی ای عباس! تو نشان دادی ما انسانها شکرگزار نعمت حجت هستیم و اگر تمام دنیا سپاه کوفه شود، تمام دنیا استثنا است! تو کاری کردی که آب رودهای پرخروش، هر روز و شب سر خود را به صخره میکوبند! راستی اگر تو آب فرات را مینوشیدی امروز آب در دهان ما خون میشد! تو نشان دادی آل محمد، آل فرعون نیست. وقتی تو آب را ننوشیدی، طفل رنجور انسانیت جان گرفت و سیراب شد! تو این شیرخواره تشنه را نجات دادی تو امان ندادی بر پیشانی انسانیت داغ ننگ بکوبند، تو با دستان بریدهات دست شیطان را رو کردی و نشان دادی فطرت انسانها بر خباثت نیست! من هرگز دستهای بریدهات را فراموش نمیکنم: انا لاانسی ایدیک عندی! آن عمود که بر پیشانیات بوسه زد کلمات خدا بود که ابراهیم را مبتلی کرد و تو این ابتلائات را تمام کردی تا امام و سرور ما باشی! نیزهای که بر آن تکیه زدی، عمود قیامت بود که ماه رویت را به خورشید هدایت رساند تا شرط قیامت تمام شود: «جمع الشمس و القمر» تو ما را شرمنده کردی، تو مارا سرافراز کردی، تو به ما جرأت دادی که هرروز رو به قبله ششگوشه سلام کنیم. تو به ما اذن دخول دادی تا وارد روضه حسینی شویم، راستی چرا خودت نیامدی؟ رفتنت کمر انسانیت را شکست و ستون خیمه شرف را خم کرد. خیمهها در آتش فراقت سوختند. رفتی و رفتن تو آتش نهاد در دل! کودکان در سوگت گوشواره و خلخال از خود کندند و زنان در عزایت گیسو پریشان کردند. ما هنوز منتظریم تا تو برگردی و شکست کمر هدایت را جبران کنی و کودکان حقیقت را سیراب کنی. خورشید پشت ابر دستانت را میبوسد ای ماه بنیهاشم. ان لنا فیک املاً طویلاً! ان لنا فیک رجاءاً عظیماً
دخترم کتاب تصویری داستان حضرت نوح را پیش مادرش برد و از او درخواست کرد داستان را برایش تعریف کند. در تصویری که کافران را درحال خندیدن به اصحاب نوح (که داشتند کشتی میساختند) توضیح داد که اینها آدمهای بدی بودند و کارهای بدی میکردند، دخترم پرسید مثلاً چه کار؟ بعد از مکثی معنادار جواب شنید: مثلاً به حرف مادرشان گوش نمیدادند، یا در شلوارشان خرابکاری میکردند، و داستان را ادامه داد.
یاد گناههای خودمان افتادم، یاد شمر افتادم که گلوی حجت خدا را برید و قوم لوط که پیامبر خدا را به جرم پاکی از شهرشان اخراج کردند، و یاد نمرود که ابراهیم حنیف را که ستاره درخشان بشریت است با منجنیق به آتش انداخت! یاد خدا افتادم و سختگیریهایش برای گناهان ما، و مقایسه کردم با سختگیریها ما برای فرزندمان، بخاطر مثلاً حرف مادر را گوش نکردن!
راستی خدایا! تو ما را به جرم بیتوجهی در نماز و غیبت کردن و پرخوری و دروغ گفتن، همنشین نمرود و فرعون خواهی کرد و مانند شمر و یزید عناب خواهی نمود؟ کلا یاکریم! فلیس هذا ظننا بک، ولا هذا فیک طمعنا، یارب ان لنا فیک املاً طویلاً کثیراً، ان لنا فیک رجاءاً عظیماً
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت
در دایره دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
تمام اعمال عمره را به جا آوردم، ولی حجم ناقص ماند. دنبال کسی میگردم که به نیابت از من حجم را کامل کند. امام باقر میفرماید:
تمام الحج لقاء الإمام
کسی هست حجم را تمام کند؟
یکی از رفقا چندماه قبل گفت میخواهی عمره بروی؟ گفتم کور از خدا چی میخواد؟ نفهمیدم اسمم را چطور نوشت و چطور بعد یکی دو ماه گفتند بیا پول بریز و برو عمره! یک برگه هم گذاشتند جلویم امضا کنم که تازه فهمیدم سهمیه مال بسیجیان است، یه انضمام یک گواهی که فرمانده پایگاهی که تابحال نه خودش و نه پایگاهش را دیده بودم شهادت داده بود که من چندین سال عضو قعالش بوده ام و الآن برای استفاده از سهمیه حجش معرفی شدهام! برزخ سختی بود!
دقیقه نود به هم زدم، گفتم با سیاستش کار ندارم، این سهمیه شرعاً برای یک گروه خاصی است که من جزو آنها نیستم، هرچه هم فرمانده پایگاه با توجیهات شرعی میخواست منصرفم کند کوتاه نیامدم. میگفت تو این سهمیه را باطل میکنی گناهش بیشتر است، میگفت در این خصوص به من تفویش اختیار شده و تورا مستحص میدانم و مسئولیت شرعی اش را به عهده میگیرم، میگفت بسیجیان پول ندارند از این سمیهها استفاده کنند! داشتم وسوسه میشدم، بهش گفتم فکر کردی شریح قاضی آمد رک و راست گفت حسین پسر فاطمه است و حجت خداست ولی او را بکشید؟ (البته برطبق نقلی که میگوید شریح فتوای قتل حسین را داد، بعضی علمای تاریخ اسلام این مطلب را قبول ندارند) قطعاً در اقامه حجتهای شرعی آنقدر قوی کار کرد که توانست افکار عمومی را مدیریت کند! با این وصف موضعت کم از دشمنان حسین ندارد!
کمتر از یک هفته بعد از راه حلال برایم عمره فراهم شد. سهمیه اداره خودمان. راستی چه حکایتی است دنیا! چه شیرین است که آدم اینطور سرافراز شود و دعوت شود و چه سنگین است اگر خدای نکرده سفری برود که سهمش جز خرج کردن و هتل دیدن چیزی نباشد. پناه بر خدا
فردا صبح عازمم. لبیک، خدایا! لبیک
سلام، این شعر در آستان مقدس نجف، با عنایت صاحبخانه به ذهنم رسید
یا من منعت المذنب من جنتک
هل یوجد فی منعک لطف خفی؟
لا یدخل فی نارک الا الشقی
اذ ما منعت المذنب حب علی
ای کسی که گناهکار را از بهشتت منع کرده ای، آیا در این منع کردنت لطفی پنهان وجود دارد؟
غیر از انسان شقی وارد دوزخ نخواهد شد وقتی که تو گناهکار را از دوست داشتن علی (علیه السلام) منع نکرده ای!
سروده زیبای آیینهها در سوگ حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها
گزیده ابیات (متن کامل در ادامه مطلب):
...
دید شرح حال او ناگفتنی است
ای زبانم لال، زهرا رفتنی است
چشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت
نرگسش بر لاله شبنم می فروخت
...
ای به تو دلگرم ، آه سرد من
همزبان و همدل و همدرد من
هستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان من
ای چراغ من مگو از خامشی
ورنه پیش از خود علی را می کُشی
ای مسیحای علی اعجاز کن
مشکلِ مشکل گشا را باز کن
ای کتاب عشق من، بسته مشو
همچو مَردم از علی خسته مشو
رفتنت، خانه خرابم میکند
ماندنت چون شمع آبم میکند
ای علی را سرو باغ آرزو
هرچه میگویی، حلالم کن مگو
نه دلم را از فراقت چاک کن
نه به دست خویش اشکم پاک کن
ای به دردم، چشم بیمارت طبیب
مانده مضطر، بخوان «ام من یجیب»
خبردادن حسنین به امام در مسجد که مشغول نمازشب بود:
آمدند از خانه طفلان با شتاب
کس ندیده یک شب و ، دو آفتاب
آن دو آقای جوانان بهشت
نافه بارِ موی شان، عنبر سرشت
اشک و خون از چشم و دل می ریختند
در دل شب، چلچلراغ آویختند
رنگ، رفته از گل رخسارشان
آه، بسته راه بر گفتارشان
داشتند از جان خبر، بهر تَنی
آتش آوردند بهر خرمنی
نی، توان گفت در اطفال بود
نی، پدر را بود یارای شنود
امام علیه السلام بر سر بالیت حضرت صدیقه طاهره
گفت ای چشمت چو بخت من به خواب
ای به فریاد خموش دل، جواب
خیز ای صدیقه ی مریم کنیز
چشم دو عیسای خود بین اشکریز
اشک خونین را مکن مهمان من
بین هزاران طفل در دامان من
خیز بر پا و، نماز و شب بخوان
بر لب خود، نغمه ی یا رب بران
زرورق بشکسته بر ساحل ببر
یک نگه کن صد غمم از دل ببر
ای به نزدت بر سر پا مصطفی
خیز برپا، تا نیفتادم ز پا
از سخن افتاده ای بینم ولی
من پسر عمّ تو میباشم، علی
از اینجا
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم، که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگوحافظ دل خسته زشیراز بیاید، بنویسد که هنوزم که هنوزاست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است. دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است. ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی ....
عصر این جمعه ی دلگیر، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حسف تو کجایی گل نرگس؟
به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل آدم و عالم، مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم، که به جای نم شبنم بچکد خون جگر از عمق نگاهت؟ نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت، به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله... عزیز دو جهان .یوسف در چاه.
دل مم سوخته از آه نفس های غریبت، دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی، و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت، زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد .....؟؟ تو کجایی ..؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی ....
گریه کن گریه و خون گریه کن آری، که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه زمقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود، چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است .... و این بحر طویل است.
و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب دار حروف است، که این روضه ی مکشوف لهوف است .....
عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است .
و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است، ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است .ولی حیف که ارباب «اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی ...
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشمر ......»
خدایا چه بگویم .که «شکستند سبو را و بریدند» ....
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم، میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت میدهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی ...
تو کجایی ....
تو کجایی ....

